" عمو صفدر! من نه دکتر می شوم، نه مهندس، نه راننده، نه خلبان ... من می خواهم قیدار بشوم! "

مدت ها بود دلم به خواندن کتاب نمی رفت. ایراد از من نبود، ایراد از دل هم نبود، ایراد از کتاب بود که نبود!

منتظر انتشار قیدار رضا امیرخانی بودم که منتشر شد. نتوانستم به نمایشگاه کتاب تهران برای استقبال قیدار بروم تا آن را در کنار نویسنده اش بخرم و امضای امیرخانی آن را برایم ماندگارتر کند، ولی قیدار معرفت به خرج داد و سری به پاتوق کتاب ما، انتشارات امام زد. جل دی خریدمش و جل دی خواندمش که چه خواندنی و چه کتابی. البت تعریف از قلم فرسایی امیرخانی تکراری است ولی تکرار این تکرار که از قلم امیرخانی برای چندمین بار و در قالب قیدار لذت بردم هم لذت بخش است.

خواندن کتاب را در صبح روز دوشنبه 19 تیرماه ساعت 15/9 دقیقه تمام کردم و در پایان بغض گلویم ترکید و نتوانستم جلوی احساسات برانگیخته شده ی خودم نسبت به قیدار و داش صفدر و سیاه و سفید ها و... را بگیرم و چند ساعتی با خودم خلوت کردم بلکه قیدار هضم شود که هنوز که هنوزه نشده است.

بعد از قیدار، آنقدر غلظت نوشتن خونم بالا زد که تصمیم گرفتم بد از مدت ها کافه وب را سر و سامانی بدهم و منعکس کنم اتفاقات دور و برم را در دنیای مجازی که البته می تواند دوست داشتنی هم باشد.

 

جهت یادآوری: همچنان بر کوتاه بودن پست ها اصرار دارم و البته بر خیلی چیزهای دیگر!