من وتو ميدانيم كه چكش را براي ميخ كوبيدن ميسازند. حالا چكشي را تصور كنيد كه هيچكس از آن استفاده نكرده و روزها و هفتهها توي جعبه ابزار افتاده است. خب، طبيعتاً اين براي چكش چيز مهمي نيست، چون روح ندارد.
حالا فرض كن اين چكش روح و شعور داشته باشد. دراين صورت با گذشت روزها ، توي جعبه ابزار، احساس خاصي بهش دست ميدهد اما درست نميداند چه احساسي است و چرا. يك چيزي كم است اما نميداند چيست.
يك روز صاحبش او را از جعبه ابزار درميآورد و با او، مثلاً كمي هيزم ميشكند. چكش خوشحال ميشود و از اينكه كسي او را به دست گرفته، ازش استفاده كرده و چوب شكسته لذت ميبرد اما در آخر روز، هنوز ناراضي است. هيزم شكستن خوب بود اما كافي نبود. هنوز يك چيزي كم است.
روزهاي بعد، صاحب اين چكش چند بار ديگر سركارهاي ديگر، از او استفاده ميكند. مثلاً قالپاق ماشينش را صاف ميكند، پايه ميزي را جا ميزند و از اين جور كارها. اما چكش همچنان ناراضي است. دلش ميخواهد بيشتر هيزم بشكند، بيشتر تعمير كند، بيشتر صافكاري كند. به نظرش اين كارها آنقدر نبوده كه راضياش كند. به گمانش، راه حل نارضايتياش اين است كه اين كارها را بيشتر و بيشتر انجام بدهد.
بعد از مدتي، يك روز صاحبش چكش را برميدارد و با او چندتا ميخ ميكوبد. ناگهان دل چكشي چكش (!) روشن ميشود! چون تازه ميفهمد براي چه كاري ساخته شده است. تازه ميفهمد او را براي ميخ كوبيدن ساختهاند. همه چيزهاي ديگري كه تاكنون به آنها ضربه زده، در مقايسه با ميخ، بيارزش و كمرنگ شدهاند. حالا ميفهمد كه در تمام اين مدت، روح چكشياش در جست و جوي چه بوده.
من وتو هم مثل همان چكش ميمانيم. از نظر خدا ، براي رابطه داشتن با خدا خلق شدهايم. برقراري چنين رابطهاي تنها چيزي است كه در نهايت، روح ما را ارضا ميكند و آرام. همه ما در زندگي، تجربيات متنوع و هيجانآوري داشتهايم اما چكشي به ميخ نكوبيدهايم. تاكنون براي رسيدن به اهداف عالي فراواني تلاش كردهايم اما براي هدف اصلي كه برايش خلق شدهايم، هدفي كه با رسيدن به آن، بيشترين رضايت را از خودمان بدست خواهيم آورد، نكوشيدهايم.
خداوند ميگويد : (( اي فرزند آدم! من تو را براي خودم آفريدم و همه مخلوقات ديگر را براي تو)) و بهانه نوشتن اين چند خط، همين سخن خداست.
رابطه با خدا تنها چيزي است كه روح من وتو را سيراب ميكند. تا زماني كه خدا را نشناسيم، در زندگي، گرسنه و تشنه خواهيم بود. سعي ميكنيم هرچه را به دستمان ميرسد، بخوريم و بنوشيم تا گرسنگي و تشنگيمان برطرف شود، اما نميشود. فكر ميكنيم بيشتر خوردن و نوشيدن راه حل ماست اما هيچوقت ارضا نميشويم.
بزرگترين نياز و آرزوي روح ما، شناختن خدا و رابطه داشتن با اوست. چرا؟ چون اينگونه خلق شدهايم. ما مثل همان چكش داستان هستيم. نميدانيم چيست كه خلاء زندگي ما و نارضايتيمان را پايان ميدهد. اگر كمي فكر كنيم، مي فهميم كه آيا تا به حال ميخي كوبيده ايم؟