يك عادت هميشگي

اين ديگر براي ما تبديل به يك عادت شده است. اينكه ارزش همه چيزهاي دور و برمان را وقتي مي‌دانيم كه از دستشان بدهيم يا براي چند روز پيشمان نباشند. حالا مي‌خواهد آن چيز با ارزش قاب روي ديوار اتاق‌مان باشد يا گم كردن چند تا عكس قديمي. جاي خالي قاب روي ديوار و جاي خالي عكسهايي كه هركدامشان برايمان دنيايي از خاطرات گذشته‌مان است ، تازه به ما يادآور مي‌شوند كه ارزشي صدچندان دارند و ما آنطور كه بايد نگاهشان نكرديم و از نوازش‌شان دريغ كرديم.

گاهي چه آسان فراموش مي‌كنيم كه روزي روزگاري دستان مهرباني دستمان را گرفت و بلندمان كرد و به ما راه رفتن آموخت. به گرماي نگاهشان بزرگ شديم و با تپش حضورشان زندگي گرفتيم. مي‌دانم كه دوستشان داري ، شايد حتي برايشان مي‌ميري. اما چه فايده ؟! وقتي در عين نزديكي دور باشي ... وقتي بي‌تفاوت باشي... وقتي با نگاهت دلگرمشان نكني... وقتي به هزار بهانه از كنار آنها عبور كني و... . باوركن كه آن روز ديگر تمام شده‌اي... چه دوستشان داشته باشي و چه برايشان بميري... . ارزش حضورشان و گرماي وجودشان را امروز درك كنيم و با جانمان بخريم. امروز دستانشان را ببوسيم و به ارزش همه روزهاي كودكي‌مان لحظه‌اي حضورشان را فراموش نكنيم و عصای دستشان باشیم. نگذاريم كه ارزش مهربان‌ترين و بزرگترين نعمتي كه دركنارمان در نبودنشان برايمان اثبات شود.

چكش ناراضي

من وتو مي‌دانيم كه چكش را براي ميخ كوبيدن مي‌سازند. حالا چكشي را تصور كنيد كه هيچ‌كس از آن استفاده نكرده و روزها و هفته‌ها توي جعبه ابزار افتاده است. خب،‌ طبيعتاً اين براي چكش چيز مهمي نيست، چون روح ندارد.

حالا فرض كن اين چكش روح و شعور داشته باشد. دراين صورت با گذشت روزها ، توي جعبه ابزار،‌ احساس خاصي بهش دست مي‌دهد اما درست نمي‌داند چه احساسي است و چرا. يك چيزي كم است اما نمي‌داند چيست.

يك روز صاحبش او را از جعبه ابزار درمي‌آورد و با او، مثلاً كمي هيزم مي‌شكند. چكش خوشحال مي‌شود و از اينكه كسي او را به دست گرفته، ازش استفاده كرده و چوب شكسته لذت مي‌برد اما در آخر روز، هنوز ناراضي است. هيزم شكستن خوب بود اما كافي نبود. هنوز يك چيزي كم است.

روزهاي بعد، صاحب اين چكش چند بار ديگر سركارهاي ديگر، از او استفاده مي‌كند. مثلاً قالپاق ماشينش را صاف مي‌كند، پايه ميزي را جا مي‌زند و از اين جور كارها. اما چكش همچنان ناراضي است. دلش مي‌خواهد بيشتر هيزم بشكند، بيشتر تعمير كند، بيشتر صافكاري كند. به نظرش اين كارها آنقدر نبوده كه راضي‌اش كند. به گمانش، راه حل نارضايتي‌اش اين است كه اين كارها را بيشتر و بيشتر انجام بدهد.

بعد از مدتي، يك روز صاحبش چكش را بر‌مي‌دارد و با او چندتا ميخ مي‌كوبد. ناگهان دل چكشي چكش (!) روشن مي‌شود! چون تازه مي‌فهمد براي چه كاري ساخته شده است. تازه مي‌فهمد او را براي ميخ كوبيدن ساخته‌اند. همه چيزهاي ديگري كه تاكنون به آنها ضربه زده، در مقايسه با ميخ، بي‌ارزش و كم‌رنگ شده‌اند. حالا مي‌فهمد كه در تمام اين مدت، روح چكشي‌اش در جست و جوي چه بوده.

من وتو هم مثل همان چكش مي‌مانيم. از نظر خدا ، براي رابطه داشتن با خدا خلق شده‌ايم. برقراري چنين رابطه‌اي تنها چيزي است كه در نهايت، روح ما را ارضا مي‌كند و آرام. همه ما در زندگي، تجربيات متنوع و هيجان‌آوري داشته‌ايم اما چكشي به ميخ نكوبيده‌ايم. تاكنون براي رسيدن به اهداف عالي فراواني تلاش كرده‌ايم اما براي هدف اصلي كه برايش خلق شده‌ايم، هدفي كه با رسيدن به آن، بيشترين رضايت را از خودمان بدست خواهيم آورد، نكوشيده‌ايم.

خداوند مي‌گويد : (( اي فرزند آدم! من تو را براي خودم آفريدم و همه مخلوقات ديگر را براي تو)) و بهانه نوشتن اين چند خط، همين سخن خداست.

رابطه با خدا تنها چيزي است كه روح من وتو را سيراب مي‌كند. تا زماني كه خدا را نشناسيم، در زندگي، گرسنه و تشنه خواهيم بود. سعي مي‌كنيم هرچه را به دستمان مي‌رسد، بخوريم و بنوشيم تا گرسنگي و تشنگي‌مان برطرف شود، اما نمي‌شود. فكر مي‌كنيم بيشتر خوردن و نوشيدن راه حل ماست اما هيچ‌وقت ارضا نمي‌شويم.

بزرگ‌ترين نياز و آرزوي روح ما، شناختن خدا و رابطه داشتن با اوست. چرا؟ چون اينگونه خلق شده‌ايم. ما مثل همان چكش‌ داستان هستيم. نمي‌دانيم چيست كه خلاء زندگي ما و نارضايتي‌مان را پايان مي‌دهد. اگر كمي فكر كنيم، مي فهميم كه آيا تا به حال ميخي كوبيده ايم؟

کافه وب

اولین سلام

مهم نيست كه من را مي‌شناسيد يا نه !؟ اصلاً مگر چقدر مهم است در روزگاري كه گم بودن سخت‌تر است كسي مرا بشناسد! مهم نیست که چگونه همدیگر را پیدا کردیم. مهم این است که حالا که به هم رسیدیم با هم باشیم و در کنارهم. نه جلوتر از هم قدم بزنیم و نه در تعقیب هم!

مهم اين است حالا كه تو مرا مي‌خواني ارزش كلمه را مي‌فهمم و صدايت را از لا‌به‌لاي این خطوط به هم بافته مي‌شنوم. مهم اين نيست كه فرياد مي‌زني يا سكوتت را فرياد مي‌كني ! مهم آن است كه براي گفتن حقيقت صدايت بلند باشد. البته مي‌دانم كه اين روزها صداي بلند را فقط نگاه بلند مي‌شنود و تصوير فرياد مجازي من و تو را فقط گوش شنوا مي‌بيند و شايد اين فرياد زدن آرزوي جواني ما باشد.

دوست دارم حالا كه ميان اين همه قلم نجيب و سربه زير من هم مدادي دست گرفته‌ام، نوشتن را تجربه كنم. گرچه كار در دنياي رسانه آن هم در فضاي فرهنگي امروز سخت است به ويژه آن كه صدها دوست و همراه مي‌شناسم كه شرافتشان را به هيچ نمي‌فروشند.

من تنها نيستم دوستاني دارم بهتر از آب روان با نگاهي پاك و زلال و شايد اين جملات فرصتي باشد تا ما همگي خود را و انديشه‌ها و آرزوهاي خود را محك بزنيم. مي‌دانيم كه تنها اميدمان و تنها سرمايه‌مان اعتماد شماست كه اگر با خط افكار ما موازي بود به مقصد مي‌رسيم ! دوست دارم دراولين خطوط اين وب با كمال صداقت و صراحت اعتراف كنم كه ما مي‌توانيم هر روز از نو متولد شويم و امروز هم يكي از همان روزهاست. تولد دوباره‌مان را به فال نيك مي‌گيريم، تولدي مجازي ، تولدي همچون جوانه زدن شاخه‌اي كوچك در گلداني قديمي كه اگر نور نگاه شما تابيد شايد بزرگ شويم تازه آن هم شايد...

راستي قرار نيست هميشه شكايت كنيم و حسرت آرزوهاي ديروز و فردا را به دلمان راه دهيم ، چند خطي باهم مي‌خنديم و چند خطي هم با هم از حال و هواي صنفمان (!) مي‌گوييم و چند خطي هم دلتنگي مي‌كنيم. باشد كه تنهايمان نگذاريد. هرهفته منتظر نگاه سبزتان هستیم. به کافه وب خوش آمدید.

                                             با احترام    

 دانيال رضايي