این یادداشت عنوان ندارد!

تغییر اتفاق محسور کننده‌ای است. مثل عنوان تغییر یافته‌ی این یادداشت. آن قدر محسور کننده که نویسنده‌ها و کارگردان‌هایی هم پیدا می شوند که آن را فیلم و داستان کنند. همه ما در حال تغییر کردنیم. حالا برای بعضی‌هایمان این تغییر، سرعتش کم و زیاد دارد. بعضی‌هایمان هم کنترل حرکت‌اش را دست خودمان گرفته ایم و بعضی هم فرمان را چپ و راست می کنیم و تغییر مسیر می‌دهیم. آن وقت به هرطرف که دوست داریم می‌پیچیم. بغل دستی هم نمی‌تواند حواسمان را پرت کند. راست راهمان را می‌گیریم و می‌رویم جلو. در این مسیر تغییر پیش آمده که از خیلی‌ها جدا شویم و به خیلی‌ها هم بپیوندیم. آن وقت بعد از مدت‌ها ممکن است دوباره یکدیگر را ببینیم و گاهی هم به سختی همدیگر را به یاد بیاوریم. اصلاً تو بگو چرا تعجب می‌کنی وقتی من را بعد از همه این سال ها می‌بینی؟ چرا باید اینقدر برایت عجیب باشد که من آن کسی که ترمهای اول و دوران دبیرستان بودم ، نیستم؟ البته تو اینطور فکر میکنی. آدم هرچه قدر هم که تغییر کند ، باز هم نمی‌تواند اصل خودش را ، ویژگیهای ذاتی اش را تغییر دهد گرچه ممکن است عقاید و علایقش تغییر کند. چرا نمی‌توانی درک کنی که علایقم تغییر کرده ، دوستانم هم متفاوت شده‌اند و خلاصه پوست انداخته‌ام؟ کجایش عجیب است که من دوست دارم درباره جامعه‌ای که در آن زندگی می کنم ، بیشتر بخوانم و گاهی هم بنویسم؟ آن قدر از خواندن وبلاگم متعجب می‌شوی که برایم ایمیل می‌فرستی ، آن هم بعد از این همه سال که چرا عوض شده‌ای. چرایش را نمی‌توانم به تو بگویم. اما قبول دارم. عوض شده‌ام. تغییر کرده‌ام. خیلی هم از این تغییرات خوشحالم. باور کن. تو هم می‌توانی تغییر را تجربه کنی ، البته اگر بخواهی تغییر کنی.

در خيابان‌هاي شهر

توي ترافيك يكي از ميدان‌هاي اصلي شهر گير افتاده‌ام. ماشين‌ها تكان نمي‌خورند. يك گره خوردگي اساسي. شيشه‌هاي ماشين پايين است تا شايد باد خردادي از پنجره‌اي بيايد و از پنجره‌اي برود كه من و سرنشين ديگر ماشين كمي از خنكايش لذت ببريم. در اين شلوغي و هياهو ، سر و صدايي توجهم را جلب مي‌كند. دو نفر سر هم داد مي‌كشند. ماشين‌ها كمي جلوتر مي‌روند و من هم به كانون سر و صدا نزديك مي‌شوم. صداي يك دعواي دو نفره است. حرفهايشان چندان مناسب نيست. نامناسب‌تر هم مي‌شود ، آنقدر كه پيش سرنشين ديگر ماشين كه يك خانم است ، خجالت مي‌كشم. ميخواهم خودم را به نشنيدن بزنم ، اما حرفهاي ركيك رد و بدل شده چنان بي پروا به هوا مي‌روند كه توجه هر كسي را به خود جلب مي‌كنند. دعوا كمي جلوتر اتفاق افتاده بين دو راننده تاكسي. نميدانم سر چي؟ لابد سر مسافر يا اينكه چرا تاكسي جلويي راه تاكسي پشتي را بسته است. دعوا به نهايت خود مي‌رسد و لحظه به لحظه حرفها ناشنيدني‌تر مي‌شود. شايد شما هم چنين صحنه‌هايي را ديده باشيد. دعوا ميان دو راننده چيز عجيبي نيست. كافي است گشتي در خيابان‌هاي شهر بزنيد و ده‌ها نمونه‌اش را پيدا كنيد. گره بين ماشين‌ها باز شد و ميدان را به سمت بالا رفتيم. صدا دورتر و دورتر مي‌شد ، اما انگار تمامي نداشت. ما فاصله گرفتيم و رفتيم. تمام راه به صحنه‌هايي كه ديدم فكر مي‌كردم و اينكه داريم به كجا مي‌رويم؟

تلويزيون

تلويزيون به نظر ما خيلي وسيله خوبي است و آدم با آن مي‌تواند تمامي چيزهاي عالم هستي را ببيند و آدم‌ها بعد از ديدن برنامه‌هاي مختلف آن حالات مختلف پيدا مي‌كنند. مثلاً كيوان الگو و برادر عزيز ما بعد از ديدن بعضي از فيلم‌ها در تلويزيون با چشم‌هايي خمار از حال مي‌رود ؛ به نحوي كه آدم نمي‌داند او در تلويزيون چيزهاي بد ديده يا بدهاي چيز. خاله عزيز و هنرمند ما هم عاشق برنامه‌هاي خياطي و بافتني تلويزيون است و معمولاً از ما به عنوان مدل استفاده مي‌كند ؛ فقط مشكل اين است كه يك بار كه ما يكي از توليدات مدرن و بسيار پيشرفته ايشان را كه حاوي مقدار زيادي بند و گره كور بود پوشيديم ، آخرش به كمك ماموران هميشه در صحنه آتش نشاني توانستيم آن لباس را دربياوريم و يك بار هم كه يكي از شلوارهاي توليد ايشان را پوشيده بوديم ، كليه بچه‌هاي محل ، مقدار زيادي خوراكي‌هاي خوشمزه به ما تعارف زدند كه ما با توجه به اينكه خودمان اينكاره بوديم ، زير بار نرفتيم. از علايق عمو و دايي و پدرمان هم بگذريم كه مجال كم است. در نهايت به نظر ما بهترين برنامه‌هاي تلويزيون اخبار انگليسي و اخبار ناشنوايان است ، چون اولي را نمي‌فهميم ، دومي هم آدم را با توانايي‌هاي دست آقاي مجري آشنا مي‌كند.

محتویات کیف یا محتویات سینی استیل

سلام. من الان تو کتابخونه دانشکده هستم. ببخشید اگه یواش صحبت می کنم ، اگه یه کم تن صدام رو ببرم بالاتر ، همه برمی گردن و چپ چپ نگام می کنند. امروز چهارشنبه ست. ساعت 12 توی ناهارخوری بودم و یه سینی استیل جلوم بود. مطمئنم دوست نداری بدونی محتویات اون سینی چی بود ، ولی من برات توضیح می دم. یه چیز پهن با قطر باریک و به غایت خشک ؛ با طعمی که نمی شد از روش ، محتویات مخلوط رو تشخیص داد. شکل ساده تر و کلیشه ای ترش می شه : یه دمپایی ، سایز یه آدم پاگنده ، یه مقدار چیپس بدون نمک ، هویج پخته شیرین ، یک عدد خیارشور و دوتا گوجه که یکیشون کال بود و یکی گندیده. همینطور که تلاش می کردم قسمتهای قابل خوردن ناهارم رو جدا کنم ، از این که کیفم کنارمه خوشحال بودم. نه این که از همنشینی با کیفم خوشحال باشم ؛ ولی امروز ، محتویات کیفم با روزهای قبل یه فرق اساسی داره. امروز بالاخره تونستم کتابی که پدرم دنبالش بود رو پیدا کنم و الان هم توی کیفمه. امشب می خوام با همین کتاب هم غافلگیرش کنم و هم تولدش رو تبریک بگم ، مثل همه این سالها که هم غافلگیرم کرد و هم تولدم رو تبریک گفت.