از به

Tue, Nov 8, 2011 at 2:28 PM

Bcc: Danial.Rezaii.S@gmail.com

From : Mojtaba tavakolie

برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را در facebook ملاقات کنید. باز فکر کردم در کجای دنیا می شود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنده اش هم تا این حد به روز باشد؟ چون من تا حدی که دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا...

هنگام برگشتن خانمی با مانتو و روسری و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که برای خرید گل پنجره را باز کردیم. شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت: بی کس هستم اما ناکس نیستم، زندگی را باید با شرافت گذروند. کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟

به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است، به سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم، میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت: نه آقا قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت: آخه چه عجله ای بود؟

شب در حالیکه پشت لپ تاپم داشتم کار میکردم یکباره صدای آکاردئون، یکی از ترانه های خاطره انگیز را سر داد. در کوچه نوازنده ای با زیباترین حالت و مهارتی خاص مینواخت. به دنبال صدا رفتم و پنجره را باز کردم. یکی آمد و به او نزدیک شد و گف�A7شت، هیچکدام با طبع من جور در نمی آمد. من ایران را دوست دارم، شهر و مملکتم را دوست دارم، با همه مشکلات و سختی
هایش. در تمام این مدت ایمیل شما اتفاقۈجه بود. تنها ایمیلی بود که بعد از مدت ها درۧی سرودی را سر دهد؟ من جایی ندیده ام.

میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید. چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد؟ چرا باید نوازنده ای ماهر در کوچه بنوازد و از این دست نگاههای منفی که خیلی ها دارند اما هیچ راه حلی هم ندارند که مثلا این مرد اگر در کوچه ننوازد چه مشکلی حل خواهد شد و آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟ من هر چه را دیدم مثبت می دیدم.

بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را که وجود دارد چشم ما نمی بیند و ذهن ما درک نمی کند. مثلا  آدمها را به با کلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم. ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاس اند. حالا در جاده گیر کنید، به هر دلیلی چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین، امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمی کند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟ 

تنها به رخدادهای یک روز عادی از زندگی می توانید فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد.

Tue, Nov 8, 2011 at 2:59 PM

To: mojtaba talakoli < mojtaba.tavakkoliee@yahoo.com >

Reply To : Mojtaba tavakolie

دوست عزیزم
چند وقتی بود در فضای مجازی هر چه می دیدم و می خواندم حکایت از ناامیدی و وطن ستیزی و ایران گریزی داشت، هیچکدام با طبع من جور در نمی آمد. من ایران را دوست دارم، شهر و مملکتم را دوست دارم، با همه مشکلات و سختی
هایش. در تمام این مدت ایمیل شما اتفاقی بود که برایم جالب توجه بود. تنها ایمیلی بود که بعد از مدت ها دریافت کردم و در آن نه خبری از اختلاس بود، نه از گرانی و نه از نارضایتی و ناسزا گویی. بخاطر این طرز فکر به شما و به خودم بابت داشتن چنین دوستی تبریک می گویم. ضمناً دلمان برایتان تنگ شده، این طرف ها هم بیایید.
راستی مطلب ارسالی تان را در صفحه وبلاگ خودم هم قرار می دهم، می دانم خیلی های دیگر هم دلشان برای این حرفها تنگ شده است.
موفق باشید
دوست فعلی و همکار سابق
دانیال رضایی

(عنوان مطلب، نام کتابی از رضا امیرخانی به همین شکل است)

حس خوب یک مرور

دیشب فرصتی پیش آمد تا چند ساعتی را با یکی از صمیمی ترین دوستانم سپری کنم، در آن چند ساعتی که با هم بودیم مثل همیشه بحث هایی راجع به کارهای مشترکمان، برنامه های آینده و باقی دغدغه های این روزهایمان شکل گرفت. در بخشی از صحبتهایمان قرار بر این شد تا با یکی از اساتید دوران کارشناسی تماس بگیریم و راجع به یکسری مسائل کاری با او مشورت کنیم، همین موضوع بهانه ای شد تا یاد دیگر اساتید دوران کارشناسی کنیم و در ادامه آن، آدم هایی که به زندگیمان آمدند و رفتند را مرور کنیم. دیشب اتفاق جالبی افتاد، یاد خیلی ها کردیم که الان با بعضی هایشان هنوز ارتباط داریم و بعضی دیگرشان را خیلی وقت است که ندیده ایم، خیلی از اساتید دوره کارشناسی دانشگاه که رابطه صمیمی و نزدیکی باهشان داشتیم در این گروه قرار می گرفتند. اساتید دوران کارآموزی که هنوز هم چند وقت یکبار می بینیمشان، دوستان دوران کارشناسی و خیلی های دیگر هم که به دایره زندگی ما وارد شدند و هنوز هم بیرون نرفته اند از جمله افراد زندگی مان بودند. همکارانی که در محل کارمان با آنها آشنا شدیم را هم می توان جزو افراد داخل شده به حلقه زندگیمان بدانیم. نکته جالب این بود که وقتی دقیق تر فکر کردیم، دیدیم خیلی از این افراد تاثیرات بسیار مثبت و ماندگاری در ابعاد مختلف زندگی مان گذاشته اند و بعضی هایشان هم فقط آمدند و رفتند. نکته جالب تر اینکه افرادی که تاثیرگذارتر بودند هنوز هم در این حلقه که زیاد هم کوچک نیست، حضور دارند و هنوز هم پای ثابت خیلی از تصمیمات، برنامه ها و فعالیت هایمان هستند. امیدوارم همه دوستان و کسانی که حتی یکبار در زندگی مان تا به امروز وارد شده اند، چه آنها که ماندند و چه آنها که دیگر نیستند، در بهترین شرایط و موقعیت باشند. دیشب حس خوبی به هر دوی ما دست داد و نتایج جالبی هم از این مرور آدمهای زندگی مان گرفتیم. حتی به این هم فکر کردیم که خودمان در حلقه زندگی چه کسانی بوده ایم. بد نیست تو هم آدمهای این چند سال زندگیت را مروری بکنی! مطمئنم حس خوبی بهت دست می دهد.