بچه كه بودم از بين همه سين‌هاي سفره هفت سين ، عاشق سماجت ماهي قرمز بودم ، ماهي‌اي كه انگار از بالا و پايين پريدن خسته نمي‌شد. توي عالم بچگي ساعت‌ها نگاهش مي‌كردم و برايش غصه مي خوردم ، احساس مي‌كردم پلكش افتاده و چشم‌هايش غمگين است ، ماهي‌اي كه فرصتي نداشت ، ماهي‌اي كه بايد مي‌رفت ، ماهي‌اي كه عمرش چند ماه ، چند روز و شايد چند ساعت بود ... . شايد هيچكس ، هيچوقت درك نكند كه چقدر آن روزها ، ماجراي اين ماهي قرمز كوچولو براي من بزرگ و مهم بود! حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم ماهي من درست به موقع آمده بود ، وقتي دنيا به كامم بود و سر سفره هفت‌سين در ناب ترين لحظه‌ها سر از پا نمي‌شناختم وهمين باعث شده بود كه هنوز هم كه هنوزه وقتي ماهي قرمز هفت‌سين را مي‌خرم هر روز صبح كه از خواب بلند مي‌شوم نگاهش مي‌كنم كه نكند ديگر بالا و پايين نمي‌پرد! واقعاً چند نفر از ما مثل ماهي كوچولوي من به موقع مي‌رسيم؟ چند نفر از ما حواسمان هست كه فرصت زيادي نداريم؟

هنوز زياد بزرگ نشده‌ام ، اما اين روزها مطمئنم خوشبختي به هميشه بودن نيست ، خوشبختي يعني سروقت برسي ، مثل ماهي قرمز كوچولوي هفت‌سين ، درست همان موقعي كه انتظارت را مي‌كشند ، همان موقعي كه هرگز دير نيست. دلم مي خواهد از همه كساني كه دوستشان دارم بخواهم كاغذي را روي در اتاقشان بچسبانند و درشت روي آن بنويسند ؛ آنقدرها هم كه فكر مي‌كنيد فرصت نيست ... .