طعم خوش تکنولوژی

ساعت کار محدودش باعث می شد هیچوقت نتوانم برای یکبار هم که شده امتحانش کنم. روزهای پنجشنبه هم که وقتم آزادتر است، یا فراموش می کردم و یا وقتی یادم می آمد که می دیدم از ساعت کاریش گذشته و باز هم نتوانستم ببینمش. فکر می کنم هنوز خیلی مانده که به بودنش عادت کنم، نه تنها من بلکه برای خیلی های دیگر هم مثل من هنوز آنطور که باید و شاید جا نیفتاده است. بالاخره چند روز پیش بواسطه پیشنهاد یکی از دوستانم توفیق دست داد و برای اولین بار نمونه مشهدی آن را امتحان کردیم. ذوق زدگی، خوشحالی و نگاههای متعجب بقل دستی هایم جالبتر بود. آنچنان برایشان تازگی داشت که بدشان نمی آمد از همه کار و زندگی شان بزنند و چندین ساعت از امروزشان را با این اتفاق تازه بگذرانند. برای من هم جالب بود و البته کمی غرورآفرین! مثل اینکه نمونه مشهدی قطار شهری به مذاق خیلی ها خوش آمده که چندین بار مسیر ابتدا تا انتهای آن را با کلی خنده و سر و صدا طی می کنند!

تنوع طلبی از نوع صفر و یک

فکر می کنم همه ما آدمها به نوعی تنوع طلب هستیم؛ یکی مان کمتر و یکی مان بیشتر. اگر هم آخرهای سال باشد و نزدیک عید نوروز که دیگر ممکن است تنوع طلبی همه جوانب زندگی مان را در بر بگیرد، همیشه هم لازم نیست که این تنوع خیلی بزرگ باشد، شاید بعضی اوقات فقط خودمان متوجه تغییری که در لوازم اطرافمان ایجاد کردیم، بشویم. من هم طبیعتاً از این قاعده مستثنی نیستم و خیلی هم نسبت به تغییر لوازم و دکوراسیون و در کل محیط اطرافم علاقه مندم. بعضی اوقات هر چند ماه یکبار تغییری هر چند کوچک در محیط دور و برم می دهم، از تغییراتی جزئی مثل چیدن کتابهای کتابخانه ام بر اساس و ترتیبی دیگر و یا جا به جا کردن وسایل کوچکم تا تغییراتی سنگین تر مثل جا به جا کردن میز مطالعه و تخت و... که کار یکنفره نیست و در این تغییرات باید از یک نفر هم کمک بگیری، چرا که در دسته تغییرات اساسی قرار می گیرند!

از چند وقت پیش، بدم نمی آمد که کمی فضا و قالب کافه وب را عوض کنم، حالا هم آخر سال است و نزدیکهای عید نوروز، فرصت خوبی بود که به این بهانه فضای کافه وب را بعد از نزدیک به یکسال و نیم کمی تغییر دهم، گرچه دلم برای قالب ساده و یک رنگ قبلی هم خیلی تنگ خواهد شد!

یک تلنگر، شاید

دیشب برای خرید، در میان بوق و دود و سوتی که سرم می کشید، به فروشگاههای چند نقطه شهر سر زدم. در مقابل یکی از همین فروشگاهها بود که دو تا از دوستانم رو دیدم که متعجب از دیدن من در آنجا و در آن موقع، شروع به روبوسی و حال و احوال کردیم. وقتی دیدمشان فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. شاید نزدیک به دو ماهی می شد که همدیگر رو ندیده بودیم؛ فقط چند بار تلفنی احوالشان را پرسیدم یا آنها تماس گرفته بودند که جویای احوال من بشوند. در همان چند دقیقه کوتاه از زمین و زمان حرف زدیم و حال همه آدمهایی که می شناختیم رو از هم پرسیدیم. آن چند دقیقه تمام شد، از هم جدا شدیم و من هم به داخل فروشگاه رفتم. با خودم فکر می کردم که خیلی وقت است دلم برایشان و همه خاطراتی که با هم داشتیم تنگ شده بوده اما به روی خودم نمی آوردم. با خودم فکر کردم که چقدر کم فرصت می کنم که بهشان سری بزنم. چقدر از روزهایی که با دوستانم می گذشت دور افتاده ام. چقدر راحت می شود وقت کم بیاوری که نتوانی سری هم به دوستانت بزنی. این اتفاق دیشب، ملاقات یا هر اسمی که بتوان روی آن گذاشت، خیلی ساده بود اما از همان اتفاقاتی بود که حال آدم رو خوب می کنند. شاید هم دیشب یک تلنگر بود، تلنگری که بهم یادآوری کرد حواست به خوشگذارنیهای زندگیت هم باشد همچین بد نیست؛ شاید.

هولوکاست به روایت Public

در محل کارم، فایلی بر روی سیستمهای بچه های مهندسی وجود دارد به نام Public و معنی آن این است که هر فایلی که دوست دارید دیگران را در دیدن یا خواندن آن شریک کنید، در این قسمت قرار دهید. اتفاقات جالب و البته منحصر به فردی در این فایل Public  می افتد. از نوع جبهه گیری های بچه ها نسبت به مسائل روز گرفته تا تصاویری که بعضی اوقات با مرور آنها – البته با اجازه آقای رییس!- کمی رفع خستگی می شود. چند روز پیش مطلبی در مورد هولوکاست در این فایل بود که کلی برای خودش در همان فضای Public سر و صدا به راه انداخت. چند روز بعد از قرار گرفتن این مطلب بود که سر و کله جوابیه هایی در واکنش نسبت به این مطلب در فایل Public پیدا شد. بعضی از این جوابیه ها در دفاع از مطلب درج شده و بعضی در سرکوب آن مطلب نوشته شده بود. نمی خواهم در مورد هولوکاست مطلبی را بگویم یا در مورد جوابیه بچه ها؛ چیزی را که این وسط خیلی دوست دارم و از آن خوشم آمد این بود که همکاران و مهندسین دور و برم که چند ساعت از روزم را در کنار آنها سپری می کنم آدمهای بی تفاوتی نیستند. از آن دسته آدمهایی نیستند که اگر بزرگترین اتفاقی که ممکن است برای دنیا بیقتد، بیفتد هم(!) نسبت به آن بی تفاوت باشند و اصلاً انگار نه انگار. این ابراز عقیده کردن و دفاع از اعتقادات خود را چه درست و چه غلط، خیلی می پسندم. اینکه برای اعتقادات خودت ارزش قائل باشی و از آنها دفاع کنی و نسبت به اتفاقاتی که آن اعتقادات را دستخوش نقد قرار می دهند بی تفاوت نباشی، به اعتقاد من(!) با ارزش است.

این یادداشت را برای خودم نوشتم، لطفاً آن را نخوانید!

سلام

باشه، حق با توست. باور کن به فکرت بودم. فقط بگذار من هم حرف بزنم... . هرچه بگویی قبول دارم. باشه، بهانه و دلیل بیخودی هم نمی آورم... . چند لحظه هم به من وقت بدهی بد نیست... . کار پیدا کردم.

چی شد؟ ساکت شدی؟ تعجب کردی!؟

حتماً با خودت می گویی مگر دنبال کار بودم که حالا پیدا کردم! یا چرا اینقدر زود! یا من که برنامه دیگری داشتم و چند تا چرای دیگر! آره، می دانم. کاملاً اتفاقی شد. باور کن کاملاً اتفاقی شد. آلوده اش شدم حسابی! آلوده کارم!

و اما جواب سوالات تو که داری با چشمان گرد شده ات از من می پرسی. هیچکدام از آن برنامه هایی که برای خودم ریخته بودم را تغییر ندادم و یا حذف نکردم، مطمئن باش که هیچوقت این کار را نمی کنم. باور کن. برنامه ریزی کردم و به همه اش می رسم. آخر هفته ها را برای خودم گذاشته ام و به برنامه هایم می رسم. خدا را شکر مشکلی هم نیست. خیلی دوست دارم در مورد کاری که به آن مشغول شده ام و از اتفاقاتی که اینجا برایم می افتد بیشتر برایت بگویم. فرصت شد برایت خواهم نوشت.

دوستت دارم

دانیال