دیشب برای خرید، در میان بوق و دود و سوتی که سرم می کشید، به فروشگاههای چند نقطه شهر سر زدم. در مقابل یکی از همین فروشگاهها بود که دو تا از دوستانم رو دیدم که متعجب از دیدن من در آنجا و در آن موقع، شروع به روبوسی و حال و احوال کردیم. وقتی دیدمشان فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. شاید نزدیک به دو ماهی می شد که همدیگر رو ندیده بودیم؛ فقط چند بار تلفنی احوالشان را پرسیدم یا آنها تماس گرفته بودند که جویای احوال من بشوند. در همان چند دقیقه کوتاه از زمین و زمان حرف زدیم و حال همه آدمهایی که می شناختیم رو از هم پرسیدیم. آن چند دقیقه تمام شد، از هم جدا شدیم و من هم به داخل فروشگاه رفتم. با خودم فکر می کردم که خیلی وقت است دلم برایشان و همه خاطراتی که با هم داشتیم تنگ شده بوده اما به روی خودم نمی آوردم. با خودم فکر کردم که چقدر کم فرصت می کنم که بهشان سری بزنم. چقدر از روزهایی که با دوستانم می گذشت دور افتاده ام. چقدر راحت می شود وقت کم بیاوری که نتوانی سری هم به دوستانت بزنی. این اتفاق دیشب، ملاقات یا هر اسمی که بتوان روی آن گذاشت، خیلی ساده بود اما از همان اتفاقاتی بود که حال آدم رو خوب می کنند. شاید هم دیشب یک تلنگر بود، تلنگری که بهم یادآوری کرد حواست به خوشگذارنیهای زندگیت هم باشد همچین بد نیست؛ شاید.