نسخه ای برای محبوبیت

آقای عطاران عزیز، باز هم گل کاشتید. باز هم اثبات کردید که محبوب هستید و آدم های دور و برتان را خوب می شناسید. وقتی دیدم و شنیدم که در بین مردم جنوب تهران حضور پیدا کردید، با آنها قدم زدید، عکس یادگاری گرفتید و به آنها از پیرزن و پیرمرد و دختر و پسر، شاخه گل هدیه می دادید، بار دیگر ایمان آوردم که هنوز آدم هایی هستند که دلشان برای مردمشان می تپد و آنها را صادقانه دوست دارند. بار دیگر به خیلی ها فهماندید که محبوبیت را با زور و سیاست پیشگی و فضاسازی نمی توان بدست آورد. افکار عمومی تصمیمات خاص خود را می گیرد. مجموعه این اتفاقات حول حضور شما در میان مردم جنوب تهران بار دیگر یادآوری می کند که رونق یا رکود سینما، نه با بخشنامه های مدیریتی امکان پذیر است و نه با فشارهای غیرطبیعی و بیرونی برخی گروه ها به مدیریت و بدنه سینما. موفقیت در گیشه ارتباط مستقیمی با محبوبیت ستاره ها و ارتباط صادقانه با تماشاگران و کیفیت فیلم دارد.

یک سوال: این صاحبنظران مهاجم و منتقد نسبت به سینمای فعلی ایران، چقدر از فضای فرهنگی مردم کوچه و بازار و خواسته هایشان خبر دارند؟ نکند به همان سندرومی دچار شده اند که سال ها روشنفکران ایرانی را به مبتلاشدن به آن متهم می کردند و به خاطر رفت و آمد در میان محافل ویژه خود تلقی درستی از مردم کوچه و بازار ندارند؟

و آقای عطاران عزیز، نیامدنت به برنامه هفت در شبی که قرار بود ساخته ی خودت نقد شود را نیز احترام می گذارم و می دانم که نیامدی چون شرط آمدنت انتقاد و گفتن درد دل هایت بود که گفتند نمی گذارند بگویی و این هفت دیگر نجات دهنده نیست!

پول بهتر است یا خدا ؟

امروز وقتی داشتم با تاکسی به محل کارم می رفتم اتفاق جالبی افتاد که ارزش تحریر کردن را داشت. در صندلی جلو تاکسی نشسته بودم، بعد از چند دقیقه حس شنوایی ام به سمت گفت و گوی دو مسافر صندلی عقب منحرف شد. یکی از آن دو نفر اصرار داشت که الان دیگه همه مشکلات با پول حل می شود! فقط پول! دیگه حتی دین و ایمان هم به کار آدم نمی یاد و مسافر دیگر یا با حرکت سر و یا با گفتن بله بله های متوالی حرف او را تصدیق می کرد که این تصدیق یا از روی ترس مخالفت با طرف دیگر و یا از روی بی حوصلگی برای بحث با او بود.

چند دقیقه بعد دو مسافر پیاده شدند و جای خالی آنها را دو مسافر دیگر پر کردند که بعد از سوارشدن بنظر می رسید داشتند صحبتهایی که قبل از سوار شدن تاکسی با هم رد و بدل می کردند را ادامه می دادند. یکی از آن دو مسافر می گفت که مشکلات مردم با یاد خدا و آرامشی که به همراه دارد حل می شود و شروع کرد به شرح دادن چند اتفاق که برای خودش افتاده بود و با توکل و کمک طلبیدن از خدا توانسته بود آن ها را حل کند. مسافر دیگر صحبت های او را  تصدیق می کرد اما نه از روی بی حوصلگی و ترس از مخالفت، بلکه با انرژی زیاد و ارایه چند نمونه عینی در زندگی خودش. در این بین آقای راننده هم که نصف تن اش از ماشین بیرون بود و توی حال و هوای خودش سیر می کرد هر چند لحظه یکبار از توی آینه نصفه نیمه اش، نیم نگاهی به دو مسافر می انداخت و به مسیر خودش ادامه می داد.

چند دقیقه بعد این دو مسافر هم پیاده شدند و من ماندم و این فکر که به اندازه آدمها راه برای زندگی کردن و زندگی نکردن هست.

خوشا گم نامان!

" عمو صفدر! من نه دکتر می شوم، نه مهندس، نه راننده، نه خلبان ... من می خواهم قیدار بشوم! "

مدت ها بود دلم به خواندن کتاب نمی رفت. ایراد از من نبود، ایراد از دل هم نبود، ایراد از کتاب بود که نبود!

منتظر انتشار قیدار رضا امیرخانی بودم که منتشر شد. نتوانستم به نمایشگاه کتاب تهران برای استقبال قیدار بروم تا آن را در کنار نویسنده اش بخرم و امضای امیرخانی آن را برایم ماندگارتر کند، ولی قیدار معرفت به خرج داد و سری به پاتوق کتاب ما، انتشارات امام زد. جل دی خریدمش و جل دی خواندمش که چه خواندنی و چه کتابی. البت تعریف از قلم فرسایی امیرخانی تکراری است ولی تکرار این تکرار که از قلم امیرخانی برای چندمین بار و در قالب قیدار لذت بردم هم لذت بخش است.

خواندن کتاب را در صبح روز دوشنبه 19 تیرماه ساعت 15/9 دقیقه تمام کردم و در پایان بغض گلویم ترکید و نتوانستم جلوی احساسات برانگیخته شده ی خودم نسبت به قیدار و داش صفدر و سیاه و سفید ها و... را بگیرم و چند ساعتی با خودم خلوت کردم بلکه قیدار هضم شود که هنوز که هنوزه نشده است.

بعد از قیدار، آنقدر غلظت نوشتن خونم بالا زد که تصمیم گرفتم بد از مدت ها کافه وب را سر و سامانی بدهم و منعکس کنم اتفاقات دور و برم را در دنیای مجازی که البته می تواند دوست داشتنی هم باشد.

 

جهت یادآوری: همچنان بر کوتاه بودن پست ها اصرار دارم و البته بر خیلی چیزهای دیگر!