پهلوانان می میرند

خبر آنقدر شوکه کننده بود که هرکسی فکر می کرد در حد شایعه است و ای کاش که در حد همان شایعه می ماند، اما خبر درست و این اتفاق افتاده بود. همان هایی که مردم آخر شبهای عید نوروز این چند سال اخیرشان را با پهلوانی ها و قدرت نمایی های آنها سپری می کردند، کسانی که الگوی پهلوانی خیلی از نوجوانان مملکتمان بودند و خیلی ها سر رقابت و پیروزی شان با هم کوری می خواندند و بازار پیش بینی هایشان حسابی داغ شده بود، کاری کردند که می توان آن را پایانی تامل برانگیز بر حوادث و بی اخلاقی های اخیر در جامعه ورزش دانست. این چند ورزشکار که به خاطر قهرمانی های متوالی در مسابقات قویترین مردان ایران یا همان مردان آهنین، برای خودشان اسم و رسمی پیدا کرده بودند، بخاطر فقط سه میلیون تومان پول، یک انسان را سلاخی کردند! راستش من نمی توانم تعبیر بهتری برای نحوه برخورد آنها با یک انسان پیدا کنم. فکر نمی کنم این بی اخلاقی های اخیر توسط ورزشکارانی که به حساب خیلی ها قرار است الگوی پهلوانی باشند و مروت و جوانمردی را رواج دهند و برای این کار هم میلیون ها تومان از سرمایه مملکت را حرام خودشان می کنند، به جای خوبی برسد. دیگر شرایط طوری پیش رفته است که اگر در یک بازی فوتبال، دعوا و شلوغی و بدترین بی اخلاقی ها را نبینیم، نمی شود اسم آن را فوتبال ایرانی گذاشت.

ارادتهای میلیونی

من عاشق مردم هستم. روزی که مردم من را نشناسند آن روز، روز مرگ من است. فقط بخاطر مردم هست که امشب اینجا هستم... . اصلاً فکرش را نمی کردم که پشت همه این خم و راست شدن ها و اظهار ارادت های عمیق مقابل دوربین شان، رقم های میلیونی خوابیده باشد. حالا کاش صحبت از یک سکه و دو سکه بود، کار خیلی بالا گرفته و باید از چک پول هایی با صفرهای زیاد صحبت کرد. اخیراً مطلبی را در مورد رقم هایی که چهره های هنری از تهیه کنندگان برنامه های نوروزی طلب کرده اند را جایی خواندم. آنقدر برایم عجیب بود که سخت می شد باورش کرد. جالب اینجاست که خود نویسنده مطلب هم در مقدمه اش آورده بود که این رقم ها و اتفاقات، عجیب و قابل تامل است. بنا بر آن گزارش، اگر فقط رقمی که به مهمانان برنامه نوروزی شبکه سه سیما از طرف تهیه کننده برنامه پرداخت شده را حساب کنید بالغ بر چند ده میلیون شود. نمی دانم لحظه ای که آن آقای تهیه کننده در حال گذاشتن صفرها بر روی کاغذ سفید دسته چکش بوده به چه فکر می کرده اما حداقل این را مطمئن هستم که به تبعات کارش فکر نمی کرده است. شاید بهتر باشد جمله اول مطلب را به این جملات تغییر بدهم: من عاشق تهیه کننده ها هستم. روزی که تهیه کننده ها من را نشناسند آن روز، روز مرگ من است. فقط بخاطر تهیه کننده و چک پولهای خوشگلش هست که امشب اینجا هستم... و مطمئناً این داستان ادامه خواهد داشت.

بهانه

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني مشغول شدند، اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: (( ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم... )) استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند. آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند... . سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: (( كدام لاستيك پنچر شده بود؟ ))