پروژه

به خاطر پروژه ای که در شرکت به من واگذار شده بود تصمیم گرفتم تا ملاقاتی را با یکی از اساتید دانشکده ترتیب دهم. مطمئن بودم که اطلاعات خوبی می توانم از او بگیرم. بعد از کلی پیگیری و تماس تلفنی با دانشجوهایش بالاخره توانستم ساعات حضور و شماره اتاقش را پیدا کنم. قرار ما شد برای روز چهارشنبه 31 فرودین، یعنی همین امروز. از آخرین باری که آمده بودم دانشکده نزدیک به 8 ماه می گذشت، علاوه بر آن دور بودن از فضای دانشکده و غرق در کارشدن و مشغله های روزمره باعث شد تا به محض ورود به دانشکده آنچنان فشار حس نوستالژیکم بالا برود که همان وسط راهرو میخکوب شوم و خودم را در حال و هوای همین چند ماه پیش ببینم. یاد همه خاطرات و اتفاقات دوران دانشجویی ام افتادم. راستش را بخواهی دلم حسابی برای آن روزها تنگ شد؛ دوست دارم هرچه زودتر دوره کارشناسی ارشد را شروع کنم تا علاوه بر همه فضاها و موقعیتهایی که الان در آن قرار دارم، فضای دانشگاه را هم اضافه کنم. گرچه که دوره ارشد هیچوقت به دوران کارشناسی نمی رسد! اینقدر حس خوبی دارم که الان در حالی که منتظر استاد مذکور هستم از فرصت استفاده کردم و در سایت دانشکده مشغول به نوشتن این یادداشت شدم. راستی، یادم باشد که این پروژه برایم حسابی خاطره انگیز شد.

مستقیم

تو میدون ونک به تاکسی می گم: ((ونک.)) می گه: ((بفرما.)) هنوز چند لحظه ای نمی گذره که خودم متوجه حرفی که زدم می شم. بعد نگاه می کنم می بینم راننده واسه خودش داره ولی عصر رو می ره بالا. به اش می گم: ((ببخشید آقا، من گفتم کجا می رم؟))

مظلومانه نگاهم می کنه و می گه: ((نمی دونم والله!)) دلم واسه جفتمون سوخت. واسه اون بیشتر!

- این چند خط را جایی خواندم، بنظرم فوق العاده بود، خواستم این حس فوق العادگی(!) را تقسیم کنم.

به نیت شما

فکر می کنم برای یک یادداشت نوروزی کمی دیر باشد، اما چون این اولین یادداشت سال نود کافه وب هست می شود با کمی اغماض آن را به عنوان یادداشت نوروزی یا همان بهاریه خودمان در نظر گرفت. در هر صورت به عنوان یک عیدی کوچک بمنظور فضایی که اشغال می کند و بزرگ از نظر محتوای کلام، به نیت شما سنت نوروزی حافظ خوانی را زنده کردیم، تفسیرش با خودتان.

روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست

نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت

وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد

این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطاست

باده نوشی که در او روی و ریایی نبود

بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق

آن که او عالم سر است بدین حال گواست

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شماست

این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود

ور بود نیز چه شد مردم بی‌عیب کجاست