روزهای آخر
چند سال پیش ، وقتی داستان سیستان رضا امیرخانی را شروع به خواندن کردم ، هنوز به نیمه های کتاب نرسیده ، نگران تمام شدنش بودم. نگران اینکه اگر تمام شود چه کتابی را می توانم جایگزین آن کنم. این حس و حال بعد از تمام شدن آن کتاب و شروع کتابهای دیگر باز هم در من بود. بعد از ارمیا ، کافه پیانو ، من او ، ناصر ارمنی ، کشتی پهلو گرفته و ... . بعدها این حس به دیگر اتفاقات خوب زندگی ام هم منتقل شد. یادم هست هروقت که مسافرتی را چه با دوستان و چه با خانواده آغاز می کردیم ، هنوز چند روز نگذشته ، به پایان مسافرت فکر می کردم یا وقتی قرار کوهنوردی می گذاشتیم به قرار برگشت و زمانش فکر می کردم. شاید این حس به خاطر دلنشین بودن و دوست داشتنی بودن همه آن اتفاقات بود. این حس بعدها برایم بزرگتر شد و قوی تر. هرسال وقتی ماه رمضان شروع می شود ، وقتی که خبر رصد ماه نو در اخبار اعلام می شود ، در همان ساعتهای اول ماه بازهم این حس به سراغم می آید و به روزهای پایانی ماه فکر می کنم ، به روزهای آخر ، به روزهای بعد از شبهای قدر که دیگر روزهای پایانی ماه رمضان است. شاید هیچکدام از موقعیت های قبل به سختی ماه رمضان و یاد روزهای آخر آن نباشد. به دعای وداع با ماه رمضان فکر می کنم. دلم می گیرد. خیلی دلم می گیرد.